زندگي نامه رهي معيري

رهی معیری
محمد حسـن رهی معیری به سـال 1288 شـمسی در تهران دیده به دنیا گشـود. وی فرزند خاندانی بزرگ و اصیل و نجیب اسـت، نیای او معیر الممالک نظام الدوله در دورهء ناصر الدین شـاه وزارت خزانه را بر عهده داشـت و نیاکان وی از روزگار سـلطنت نادرشـاه تا اواخر دوران قاجار همواره مصدر خدمات مهم و از رجال بزرگ عصر خویش بوده اند.
علاوه بر این، ذوق هنری و طبع لطیف نیز موروثی خاندان رهی اسـت و اغلب افراد این خانوادهء بزرگ از هنر دوسـتی و ذوق سـرشـار برخودار بوده اند. میرزا عباس فروغی بسـطامی غزلسـرای شـهیر دورهء ناصری نیز از این خندان برخاسـته اسـت.
رهی از آغاز کودکی در شـعر و موسـیقی و نقاشی، اسـتعداد شـگفت انگیز داشـت و از سـیزده سـالگی به شـاعری پرداخت و این رباعی نغز و دلکش از آثاری اسـت که در هفده سـالگی از طبع جوان و پر شـور وی تراوش کرده و در مجلات تهران انتشـار یافت:
کاش امشـبم آن شـمع طرب می آمد
وین روز مفارقت بشـب می آمد
آن لب که چو جان ماسـت دور از لب ماسـت
ای کاش که جان ما به لب می آمد
رهی پس از فراغ از تحصیل و مطالعه در فنون ادب وارد خدمت دولت شـد. اما در دوران خدمت نیز همواره به مطالعهء آثار منطوم اسـتادان سـخن فارسی و تتبع شـعر های آنان اشـتغال داشـت و از راه این ممارسـت و تتبع دائمی توشـهء فراوان اندوخت و بر قوت طبع و قدرت خویش در سـخن سـرائی بیفزود و علاوه بر این، در اغلب محافل هنری و انجمن های ادبی عضویت یافت و به ادب و هنر ایران خدمتی سـزاوار انجام داد.
ترانه های شـور انگیز رهی از سی سـال پیش تا کنون دوسـتداران شـعر و موسـیقی را سـرمسـت کرده و به ارباب ذوق و حال، فیض و لذت بشـیده اسـت.
بعضی از این ترانه ها از آثار جاویدان و شـاهکار های مسـلم شـعر و موسـیقی معاصر اسـت و از همین نظر چند بار و توسـط چند خوانندهء معروف اجرا شـده اسـت.
نخسـتین تراهء رهی « خزان عشـق » نام داشـت که پس از انتشـار شـهرت فراوان کسـب کرد. از میان معروف ترین و عالی ترین ترانه ها دیگر وی نیز می توان از « نوای نی »، « شـب جدائی »، « دارم شـب و روز »، « بکنارم بنشـین »، « من از روز ازل »، « تنها ماندم تنها رفتی »، « آهنگ آذربایجان »، و « آرزوی گم گشـته »، نام برد، تمام این ترانه های پر شـور و لطیف، زبانزد خاص و عام گشـته اسـت و هیچ اهل دلی نیسـت که بارها آنها را نشـنیده و غرق سـرور و لذت نشـده و احیاناً آنها را از بر نداشـته باشـد.
احاطهء رهی بر دسـتگاه ها موسـیقی و آشـنائی او با این هنر تا آن حد اسـت که چند آهنگ مؤثر و جانسـوز نیز سـاخته و پرداخته اسـت، مانند آهنگ ترانه های « دارم شـب و روز » و « سـیرم از زندگانی » و « دیدی که رسـوا شـد دلم » و غیره.
این سـرود معروف وطنی نیز از آثار رهی اسـت.
تو ای پر گهر خاک ایران زمین
که والا تری از سـپهر برین
هنر زنده از پرتو نام تسـت
جهان سـرخوش از جرعهء جام تسـت
رهی در سـرودن شـعر هایی که دارای موضوع های سـیاسی و اجتماعی اسـت نیز اسـتادی تواناسـت و بسـیاری از اینگونه اشـعار وی که از جهات مختلفه، اهمیت فوق العاده داشـت با امضا های « زاغچه » و « شـاه پریون » در روزنامه ها و مجله های سـیاسی و فکاهی انتشـار یافته اسـت.
رهی در سـال 1336 شمسی با هیئتی از فضلاء و ارباب مطبوعات به کشـور ترکیه سـفر کرد و مدت یکماه مهمان آن دولت بود و در شـهر قونیه توفیق زیارت تربت مولانا جلال الدین نصیب وی شـد.
سـال بعد برای شـرکت در جشـن یادبود چهلمین سـال انقلاب اکتوبر به اتحاد جماهیر شـوروی دعوت شـد و با شـرق شـناسـان و ادبای شـوروی ملاقات کرد.
در سـال 1338 رهسـپار ایتالیا و فرانسـه شـد و در مهر ماه سـال 1341 نیز برای شـرکت در مراسـم یادبود نهصدمین سـال وفات خواجه عبدالله انصاری به دعوت دولت افغانسـتان به کابل عزیمت کرد. و مجدّداً در سـال 1346 برای شـرکت در جشـن اسـتقلال کشـور افغانسـتان رهسـپار آن دیار شـد.
نه تنها نویسـندگان تذکره های معاصر آثار بسـیاری از رهی نقل کرده و طبع لطیف و قریحهء تابناک وی را سـتوده اند بلکه هر وقت در ممالک دیگر نیز رسـاله ای و کتابی برای معرفی شـعر امروز فارسی اتشـار یافته اسـت، همواره در آن از رهی به عنوان یکی از شـاعران نامدار و هنرمندان برجسـته نام برده و قسـمتی از اشـعار وی را ترجمه کرده اند.
رهی شـاعری آزاده و بلند نظر اسـت که لطف طبع و ظرافت خلق و صفای باطن و آراسـتگی ظاهر را یک جا جمع کرده و قناعت و مناعت را پیشـهء خود سـاخته اسـت.
با گشـاده روئی بر چهرهء زندگی لبخند می زند و می سـراید:
بـر خـاطـر مـا گـرد ملالی ننشـیند آیینهء صبحیم و غباری نپذیریم
مـا چشـمهء نوریم، بتابیم و بخندیم ما زندهء عشـقیم، نمردیم و نمیریم
پیر هرات
بخت نافرجام اگر با عاشـاقان یاری کند
یار عاشـق سـوز ما، ترک دلازادی کند
بر گذرگاهش فرو افتادم ار بی طاقی
اشـک لرزان، کی تواند خویشـتن داری کند؟
چاره سـاز اهل دل باشـد، می اندیشـه سـوز
کو قدح؟ تا فارغم از رنج هشـیاری کند
دام صیاد از چمن دلخواه تر باشـد مرا
من نه آن مرغم که فریاد از گرفتاری کند
عشـق روز افزون من، از بیوفائی های اوسـت
میگریزم، گر بمن روزی وفا داری کند
گوهر گنجینهء عشـقیم از روشـندلی
بین خوابان کیسـت؟ تا ما را خریداری کند؟
از دیار خواجهء شـیراز میآید « رهی »
تا ثنای خواجه عبدالله انصاری کند
میرسـد با دیدهء گوهر فشـان همچون سحاب
تا بر این خاک عبیر آگین گهر باری کند
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
در مراسم یادبود وفات خواجه عبدالله انصاری سـروده شـد. کابل 5 مهرماه 1341
نامه ای و چکامه ای
این دسـته گل را که پروردهء اندیشـهء خونین من اسـت بشـاعر برگزیده و سـخن سـرای توانای ایران که غزل های آبدارش، گل سـر سـبد ادبیات پارسی اسـت، یعنی بدوسـت گرانمایه و عزیز و بزرگوارم « رهی معیری » هدیه می کنم.
با این چند شـعر شـکسـته، که در طی راه بهم پیوسـته، البته ارادت و محبت من و همهء یاران افغانی وی، ارمغان خزان ناپذیر اسـت.
مخلص خلیلی ـ 18 سـنبله 1347
گنجینهء گوهر
نو بهار هزار خرمن گل
کِلکِ چون نو بهار تُسـت، رهی
ابر نیسـان گلزمین سـخن
مژدهء اشـکبار تٌسـت، رهی
بر شـو از جا، که شـاهد معنی
سـخت در انتظار تسـت، رهی
سـر کن آن خامه را که مرغ ادب
پای بند شـکار تُسـت، رهی
در سـپهر سـخن، چو بَدرِ منیر
غزل تابدار تُسـت، رهی
نه غزل، بل هزار گنج گهر
در جهان یادگار تُسـت، رهی
مخور اندُو، که خاطر یاران
همه جا غمگسـار تُسـت، رهی
خلیلی افغانی 18 سـنبله 1347
از رهی به خلیلی
دردا که نیسـت جز غم و اندوه، یار من
این غافل از حکایت اندوه بار من
گر شـکوه این سـرایم از احداث روزگار
رحم آوری، به روز من و روزگار من
رنج اسـت بار خاطر و زاری اسـت کار من
این اسـت از جفای فلک، کار و بار من
رفت آن زمان، که نغمه طرازان عشـق را
آتش بجان زدی، غزل آبدار من
شـیرین ز میوهء سـخنم بود کام خلق
دردا که ریخت باد فنا، برگ و بار من
عمری چو شـمع در تب و تابم، عجب مدار
گر شـعله خیزد از جگر داغدار من
ور زآنکه همدمی است مرا، دلنشـین غمی اسـت
پاینده باد غم، که بود غمگسـار من!
پیک مراد، نامهء جان پرور تو را
آورد و ریخت خرمن گل، در کنار من
یک آسـمان سـتاره و یک کاروان گهر
افشـاند بر یَمین من و بر یَسـار من
شـعری به تابناکی و نظمی به روشـنی،
مانند اشـک دیدهء شـب زنده دار من
دیگر به سـیر باغ و بهارم، نیاز نیسـت
ای بوسـتان طبع تو، باغ و بهار من
***
بردی گمان، که شـاهد معنی اسـت ناشـکیب
در انتظار خامهء صورت نگار من
غافل، که با شـکنجهء این درد جان گداز
غیر از اجل، کسی نکشـد انتظار من
فرداسـت ای رفیق، که از پاره های دل
افشـان کنی شـکوفه و گل بر مزار من
فرداسـت، کز تطاول گردون رود بباد
تنها نه جان خسـته، که مشـتِ غبار من
وین شـکوه ها که کِلکِ من از خون دل نگاشـت
بر لوح روز گار، بود یادگار من
23 شـهریور ماه 1347
در بستر بیمار سروده شد ـ رهی ـ
برگرفته از کتاب سـایه عمر
